تبليغاتX
برای من

برای من

 

بهانه .

برای بودن نیاز به بهانه است.

تو بهانه ای سراغ داری ؟

من خودم رو و بهانه هایم را گم کرده ام .!!!

برای یافتنش هم نیاز به تلاش نمی بینم.

بذار همه چیز یادمون بره !!

حتی بهانه هامون !!!

شاید یه بهار دیگه

پیدا بشه تو احساسمون!!

لاکن در خانه ی شاید نتوان نشست

نه نتوان نشست ....

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 |

 
 

عمو زنجیر باف

باز خودت میخونی٫ فکر میکنی٫ نتیجه گیری میکنی ٫ قضاوت میکنی ... باشه ... عمو زنجیر باف! صدام که می‌کند، دست‌ام آن‌قدر می‌لرزد که نمی‌شود جواب ندهم.  بله! زنجیر منو بافتی؟ نمی‌دانم هنوز مخاطب‌اش من هستم یا نه، ولی باز جواب می‌دهم: - بله. این روزها پنجره را که باز می‌کنم آتش همه‌ی سیگارها رو به من است. می‌گوید: به اون بگو که چشم‌هات از همیشه قشنگ‌تر اند – یا چیزی با همین معنا- می‌بوسم‌اش. . چیزی که عجیب است، صدای تو ست که نمی‌دانم تا کجا رفته و برنگشته هنوز. انگار آن‌قدر بزرگ شده‌ام که دیگر گریه نمی‌کنم، حتا نگران هیچ‌کدام از نردبان‌های بی پله نیستم که همین‌طور موازی ٍ موازی دست هم را گرفته‌اند و دارند از کنار هم می‌گذرند. پشت کوه انداختی؟ من که بهانه ندارم برای ماندن، تا پشت کوه می‌روم، تا برگردم شعر تمام می‌شود. – بله! بقیه‌اش را نمی‌شنوم. چشم می‌گذارم و تو آن‌قدر قایم می‌شوی که بهار می‌آید و می‌رود و پیدات نمی‌کنم، حالا فقط رد پای تو روی دست من مانده. بخور و بیا! نشان به نشان یک نشانی اشتباه. با صدای چی؟

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |

 
 

بمان

اگر تو بروی , که من میدانم باید بروی,دیگر چیزی در دنیا برای اعتماد کردن باقی نخواهد ماند.

تنها اطاقی تهی, پر از فضای خالی! مانند آن نگاه تهی که در چهره ات می بینم.

آیا اکنون که پشت می کنی, می توان به تو بگویم :

که تا سلام بعدی ذره ذره خواهم مرد؟

اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ....

اما اگر تو بمانی ، روزی را برایت خواهم ساخت که

شبیه اش تاکنون نبوده و شاید دیگر نخواهد بود.ما در آفتاب خواهیم راند.

ما در باران خواهیم تاخت.و با درختان حرف خواهیم زد. و باد را پرستش خواهیم  نمود.

اما اگر تو بروی من درک خواهم کرد.پس به قدر پرکردن دستانم برایم عشق بگذار.

اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ...!!!

چهارشنبه سوم مهر 1387 |

 
 

هوشیاران

به ناگهان آموختم عشق را باید به کوچه برد،نثار قدوم هوشیاران کنم

که در باران بدون چتر می رفتند .به دنبال هوشیاران راه افتادم،چتر

شکسته ام را به آنان دادم،آنان فقط لبخند زدند وازگرفتن چتر شکسته ام

امتناع کردند .

روز به غفلت و پریشانی می گذشت ،از تنم و تنهاییم خزه می رویید ،

خستگی معنی سخاوت می داد ،در خستگی فارغ و بی نیاز می شدم،

تا صبرم برای بارانی دیگر چتر را به همسایه می سپردم ،بارانی نبود

باز از همسایه چتر را طلب می کردم ،هیچ کس از باران و چتر خبر نداشت

سایه هام شکسته بر دیوار بود ،چتر شکسته ام بر زمین بود -

سرانجام باران آمد

 

 

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 |

 
 

این فقط یه فرصته

همیشه یه وقت هایی هست که آدم ها نیاز دارند با خودشون خلوت کنند.

این زمان چند سال یا چند روز یا چند ساعت ممکنه طول بکشه ....

تو این فرصته که آدمها خودشونو پیدا می کنند وشاید به اصل خودشون برگردند

 و این حق طبیعی شونه ...

روزگار به کسانی که می ایستند پاداش می دهد ،آن ها پوست می اندازند

 وبعد زیر آن پوست پوسته ی تازه ترو شاداب تری رشد می کند.

آنانی که همیشه در یک حالند  و از خود این فرصت را گرفته اند

 هرگز طلوع و غروب خورشید را نمی بیند و نخواهند دید.

زندگی عین یک سیستم می ماند که کلمه رمز دارد .

رمز عبور هرکس با دیگری فرق می کند وبه شیوه ی زندگی او بستگی دارد.

زمانی با عقل و زمانی با احساس این رمز گشوده می شود .

بار سنگین تجربه است که انسان را وامی دارد

 تا دوباره عشق گذشته را آسان از دست ندهد .

کاش این هشدار تجربه را جدی بگیریم ...

راستی سهم ما از بودن تا شدن چقدر است؟

 

پ.ن:

بعد یک سال خوشحالم برگشتم به همون که همیشه بودم .

 

چهارشنبه بیستم شهریور 1387 |

 
 

عشق نفرین شده ............../

/

شکسپیر در داستان خود ، عشق ونوس به آدونیس می نویسد 

 پس از مرگ آدونیس ، ونوس از شدت ناراحتی به مرحله جنون رسیده

و عشق را نفرین می کند تا عشق به شکل و صورت زیر در آید .

عشق همواره با اندوه همراه خواهد بود ،  همواره به اشک آلوده خواهد شد ، 

 آغازش شیرین و فرجامش تلخ خواهد بود ،هرگز در حد اعتدال نخواهد

ماند یا افراط خواهد بود یا تفریط .  لذت عشق هرگز به اندوه محنتش

 نخواهد رسید ، همواره ناپایدار ، دروغین و پر نیرنگ خواهد بود . 

 چون غنچه ای ناشکفته به یک دم خواهد پژمرد ،  ریشه اش

زهر آگین و شاخه اشپر بار از میوه هایی چنان فریبنده خواهد بود

 که واقع بین ترین مردم را بفریبد ، عشق تواناترین کسان را

 ناتوانتر از همه خواهدساخت . 

بخردان را به خاموشی و بی خردان را به سخنگویی وا خواهد داشت ،

 پیران را وادار به زیر پا گذاشتن اصول عقل وسلامت خواهد کرد .

توانگران را به خاک خواهد نشانید

و بینوایان را توانگر خواهد کرد ، مردم را از خشم و گستاخی دیوانه و

از سستی و نرم خویی ابله خواهد ساخت ،  جوانان را

 پیر و پیران را طفل طبع خواهد کرد .

در آنجا که هیچ سببی نیست بد گمانی بر خواهد انگیخت

 و آنجا که راستی و یک دلی وجود ندارد اعتماد پدید خواهد آورد .

جایی رحیم و مهربان و جایی بسیار سنگدل است ، 

 آنگاه که راست می نماید پیش از هر وقت آدمیان را خواهد فریفت و

هرجا که رامتر می نماید سرسخت تر است . 

دلیران را بد دل و جبان و جبانان را دلیر خواهد کرد .

عشق انگیزه جنگ ها و حادثه های شوم خواهد بود ، 

 پسر و پدر را به جنگ با یکدیگر خواهد کشانید .

 

پ ـ  ن ـ

۱ ـ  یعنی عشق واقعا با نفرین ونوس به اینجا رسیده . ؟

۲ ـ چرا میگن عشق همیشه حرف تازه ای برای گفتن داره . ؟

۳ ـ راستی عشق رو میشناسی .؟

۴ - آدم عاشق چی اونم میشناسی . ؟

 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 |

 
 

ماه من است...............//

/

ماه از آن بالا خودی می نمایاند که هست هنوز .

همیشه آن بالا بوده است .

هر وقت که بالا را نگاه کردم .

همیشه آن بالا هست .

نگران نیست ، نگاه میکند .

وامدار نیست ، گوش میکند .

همیشه هست .

وقت شادی ها ، وقت غر زدن ها .

روزهای عاشقی ، روزهای مهربانی .

روزهای سفر،روزهای زندگی،روزها ي مرگ.

روزهایی که حرفی بود برای زدن ،

روزهایی که سکوتی بود برای شنیدن .

شاید که نشانی از هستی است ،

یا که نماد عشق است .

شاید که خود زندگیست با تمام تنهایی اش.

هرچه هست ،

ماه من بوده همیشه ،

ماه من است .

نگاهش کنید شاید شما هم ماهی دارید آن بالا.

نگران نیست ، نگاه میکند

.وامدار نیست ،گوش میکند .

 

 

شنبه ششم مرداد 1386 |

 
 

یادت میاید.............//

  /

یادت میا ید ؟ این را برای تو خو اندم : 

یادت میا ید ؟ در یک شب مهتابی ، فقط من بودم و تو یادت میا ید ؟

همه جا را سکوت گرفته بود ، و تنها صدا ، صدای نفسهای ما بود .

و چشم هایمان که عشق را فریاد میزد ند در سکوت ، یادت میا ید ؟

دستهای گرم تو که آشکارا میلرز ید ند و هیجان ناشی از یکی شدن را به دستان من میرسا ند ند .

یادت میا ید ؟ چقدر آرام حرف میزد یم ، آرامتر از نسیم صبحگاهی ، یادت میا ید ؟

و آهسته می سوختیم مانند شمع ، تا بغض بی راه همه این سالها را مهار کنیم .

یادت میا ید ؟ که انگشتت را روی لبا نم گذاشتی و خواستی که هیچ نگویم ،

تا این لحظه و این چهره مانند پرتره ای تا ابد در خاطرت نقش ببندد ، یادت میاید.؟

یادت میا ید ؟ و من خو ا ندم:

میپرستمت آ نسان که

                                         سالکی بت خویش

می بینمت آ نسان که

                                          مغی آ تش خویش

می بوسمت آنسان که

                                         پروانه ای شمع  خویش

یا د ت میا ید ؟

برای کسی که در صحبت با هم ، نه فقط . واژه ها را از یاد می برد یم .

جمعه بیست و نهم تیر 1386 |

 
 

دیگه احساسات تعطیل.............//

 

دیگه دوستت ندارم ،  دیگه دوستت ندارم .  درست شنیدی این منم ، آره این منم می فهمی . دیگه

بهتره خوب گوشاتو باز کنی و حرفهای منو پیش خودت تکرار کنی ، صد بار تکرار کنی هزار بار تکرار کنی

اینقدر تکرار کنی تا حسابی حالیت بشه ، اونوقت تنهام بزاری . چون دیگه نمی خوام کنارم باشی .

اینبار به تو احتیاجی ندارم ، نمی خوام دیگه تو تصمیم گیرنده باشی ، نمی خوام . میخوام خودم باشم

فقط خود خودم ، این توقع زیادیه که میخوام خودم باشم ، نه چیزی بیشتر نه کمتر فقط خودم .

می فهمی چی میگم من به جایی رسیدم که باید مهم ترین  تصمیم زندگی مو بگیرم . درسته مهم ترین

تصمیم . بدون هیچ اما و اگری و بدون هیچ عذر و بهانه ای . اینجا دیگه آخر خطه و میخوام آخر خطه

پادرهوایی و آخر خطه سردرگمی باشه ، آخر خطه این چیزایی که تو به من هدیه کردی ، پادرهوایی و

سردرگمی . دیگه نمیخوام تو حرکتهام نقشی داشته باشی . دیگه احساسات تعطیل ، احساسات ـ

تعطیل . نمیخواد بهم یاد آوری کنی میدونم ، مقصر منم . بله مقصر اصلی منم . چی فکر کردی ؟

که هنوزم نمی فهمم که هنوزم نمیدونم با من چیکار کردی ؟ که چه بلایی سرم آوردی ؟

فکر کردی هنوزم میخوام یه احمق باشم یه دیوونه یه الکی خوش . کسی که فقط باید احساسش براش

تصمیم بگیره . که چی خوبه چی بده . دیگه نه ، دیگه اجازه نمیدم . دیگه نمیخوام تو هر کاری نظر تو

باشه ، نمیخوام . 

نمی بینی کجا ایستادم . نمی بینی چطور سر در گمم . اینها نتیجه نظرات جنابعالیه ، این نتیجه

توجهات شماست ، بله نتیجه علاقه بیش از حد من به شما ، و نتیجه حماقت من .

اون موقع که پیروز مندانه و با لبخندی گوشه لبت برام فرامین صادر میکردی و از من آدمی احساسی ،

ساده و خوش بین ساخته بودی تا من ندونم که مغزی هم هست عقل سلیم و مشورتی هم هست ،

میشه توجه و دقت بیشتری هم داشت . دیگه وجودت اونجور مقتدرانه باعث عذاب و نگرانیم میشه ،

طوریکه اصلا نمی تونم شرایط رو درک کنم . تصمیمات تو باعث شده که همه چیز بصورت گیج کننده ای

در بیاد و مانع پشت مانع ایجاد بشه ، تو اینقدر پیش رفتی که همه چیزو تحت شعاع قرار دادی همه چیزو

در اختیار گرفتی . اما اینبار میخوام خودم باشم . آدمی با عقل سلیم و درایت کسی که بتونه مشورت

کنه و از تجربیات دیگران فایده ببره ء کسی که تامل کنه و مسائل رو تجزیه تحلیل کنه.

اینم بدون که حالا من به جایی رسیدم که میخوام مهمترین تصمیم رو تو زندگیم داشته باشم . میخوام

انتخاب کنم . حالا که زندگی به من اجازه انتخاب داده ، نمیخوام وجود تو همه چیزو خراب کنه .

میخوام بهترین انتخاب رو داشته باشم . انتخابی که مسیر آینده رو رقم میزنه . میخوام اینبار مسیرم

فوق العاده زیبا و جذاب باشه . مسیری که با موفقیت با شادی و نشاط ، با دوست داشتن و دوست

داشته شدن همراه باشه . انتخابی با چشمان باز . پس خواهش میکنم تنهام بزار ، تنهام بزار .

بزار خودم باشم ، این توقع زیادیه .

یکشنبه هفدهم تیر 1386 |

 
 

در گیری افکار.............//

چند روزه که میخوام پست جدیدی بنویسم . اتفاقات زیادی افتاده و مسائل قابل ذکر هم پیش اومده .

ولی اصلا نمیتونم افکارمو متمرکز کنم . درگیری های کاری و برنامه ریزی برای فردا و فرداها .

(  البته اگه عمری برای بازیگری باشه ) . نوشتن پست رو برام سخت کرده . میخوام با اجازه از دوستان

خوب و گلم شعری از شاملو  بنویسم شاعری که خیلی دوست دارم ."

امیدوارم شما هم راضی باشین . باشه.......باشه ......

 

دوستش میدارم

                                چرا که می شناسمش

                                                                         به دوستی و یگانگی

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در میابم

اندوهش

                غروبی دلگیر است

                                               در غربت تنهایی

همچنانکه شادیش طلوع همه آفتاب هاست

چشمه ای

     پروانه ای و گلی کوچک از شادی سرشارش می کند

و یاسی معصومانه از اندوهی گرانبارش

                                            اینکه بامداد او دیری است

                                                                                 تا شعری نسروده است

چندان که بگویم امشب شعری خواهم نوشت

                                                                  با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود

چنان چون سنگی

                          که به دریاچه ای

                                                  و بودا

                                                             که به نیروانا

                                                                                 و در این هنگام

دخترکی خردسال را ماند که عروسک محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد

      اگر بگویم که سعادت

                                   حادثه ای است بر اساس اشتباهی

                                                                                  اندوه

                                                                                          سراپایش را در بر می گیرد

چرا که سعادت را جز در قلمره عشق باز نشناخته است

                                                                           عشقی که

                                                                                             به جز تفاهمی آشکار نیست

بر چهره زندگانی من که بر آن

                                          هر شیار

                                                       از اندوهی جانکاه حکایتی می کند

آیدا

           لبخند آمرزشی است

نخست

         دیر زمانی در او نگریستم

                                             چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

                                                                           در پیرامون من همه چیز به هیات او در آمده بود

آنگاه دانستم که مرا از او گریزی نیست.

                                                                         ((   شاملو   ))

دوشنبه یازدهم تیر 1386 |

 
 

Designed by ParsTheme


منبع کد اهنگ مینوس